ابراهیم گلستان

درود
به ترتیب علایق و اهمیت پیش نمی روم بلکه به ترتیب مطالبی که در ذهن خودم می گذرد می نویسم :
پس از یک مصاحبه شروع می کنم ، یک مصاحبه متعلق به یک سال پیش که امروز دیدم : مصاحبه مسعود بهنود با ابراهیم گلستان
پیش از این آشنایی مختصری با ابراهیم گلستان داشتم اما حتی با دیدن این مصاحبه هم می دانم که اطلاعاتی بسیار مختصر برای شناخت یک شخصیت و انسان دارم ولی با این وجود می نویسم تا اگر بعدها طرز فکر من عوض شد با دیدن این نوشته به یاد بیارم که در هر حال پیش از آگاهی کامل بیهوده قضاوت نکنم .
انتظار داشتم شخصیتی پخته ، متفاوت ، سرشار از آگاهی را ببینم اما این آدمی که دیدم حقیقتا بد دهن، بدون بینشی آگاهانه و . . . بود، کسی که اینگونه درباره فردوسی حرف می زند : «چرا فردوسی میگه چو ایران نباشد . . . ؟ یعنی چی ؟ چون ایران نیست هیچکسم نباشه ، یعنی چی ؟ » (البته من تمام گفتگو در این باره را ننوشتم)
این حرف کسیست که به هیچ وجه چیزی درباره شعر حماسی نمی داند ، نه اینکه این حرف را به شوخی زده باشه بلکه کاملا جدی بود. انتقاد به شاعران امروزی عادی است اما انتقادی توهین آمیز به شاعری جهانی به راستی عجیب و شگفت آور است.
بررسی حوادث سیاسی با دیدی سطحی نگر به راستی برای من عجیب بود . یک بار به شاه توهین می کرد و لحظه ای دیگر تمجید .
وقتی بهنود مشتاقانه درباره فروغ می پرسد و گلستان با حالتی کاملا خشک می گوید که اصلا مرگ فروغ یا کاوه در زندگی او تراژدی نبوده بلکه حتی یک قطره اشک هم برایشان نریخته است ، تمام تفکرات زیبای من درباره او را نابود کرد.
آدم ها را از ظاهر، طرز حرف زدن و. . . نمی توان قضاوت کرد اما می توان از بعضی جنبه های شخصیت او آگاهی یافت و این شخصیتی که من دیدم شخصیت انسانی با بینشی ثابت و آگاهانه نبود بلکه کسی بود که با تیغ تیز انتقاد خود به پیش پا افتاده ترین مسائل انتقادی می پرداخت .
امیدوارم قضاوتی نادرست کرده باشم .
